تبليغاتX
...
..
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388
همین جا میمانم در هوای احتمال ساده ی همین علاقه ی ممنوع و هی صحبت از مهر و ماه و ماهپاره خواهم کرد... یاد هست؟ ماه مهر همان سال کسالت و سرما... نشانیی از حدود تعلقی ناممکن را نشانم دادی و دیگرندیدمت..همین جا هستم گرچه حالا دیگر سالهاست که صحبت از سکوت وسایه لرزان دل و دست ستاره ممکن نیست اما این سهم ساده ی من از سکوت تو و امتناع من است... این سهم ناممکن و این گریه ی همیشه پا براه این سرمای کسالت آور وطعم غمنام ماه در مغاک مهر...طعم نمناک ترانه و ترنج لیموی تلخ چشمان سبز و علامت ممنوع سرخ! من از تکرار ترانه های قدیمی منع شده ام... وگرنه آواز هزار چکاوک خسته و خیس از رگبار گریه را بلدم که سالها کودکانی هزاران ساله سروده اند...نه! باور کن که حرفهای گفتنی فراوانی از پسین و پروانه را زیر همین هوای ناگوار تعهدی مضحک دفن کرده ام وگرنه از ابتدای ستاره میدانند که من اهل سرما و سکوت نبوده ام ... که مثلا میشد تنها سلامی ساده به خط ناگفته بر لوح ملاقاتی زود گذر نوشت و آسوده شد...وآسوده شد....

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388
آن پیر خری که میکشد بار

تا جانش هست میکند کار

آسودگی آن زمان پذیرد

کز زیستنی چنین بمیرد

شنبه بیست و یکم آذر 1388

يك عالمه خر خر و فر فر هست و مجال اوف كو؟

روز دانشجو اس ام اس فرستام سمت رفقاي خوابگاه كه پارسال رفاقتمان شده بود! همه شان آدمها شريف و دوست داشتني و كم سالي بودند كه به ما ميگفتند پدر بزرگ شبها برايشان ترهات قاب ميزدم و انها هم خر كيف ميشند و ما هم ذوق مرگ ميشديم و حرفمان مثل اسهال بچه ي شير خور بند نمي امد مرتضي يادش بخير چقدر بچه ي شاد و دوست داشتنيي بود اس ام اس داده بود " قربان خنده هايت عزيز دلم دلم برايت يك ذره شده قربانت بروم" انگار براي دوست دخترش فرستاده باشد يك عالمه قربان وصدقه هاي آتشين ريز كرده بود دل آدم كباب ميشد! حالا توي اين مدت كه به خيل عظيم چاله ميداني هاي انگل اجتماع پيوسته ام و "زندگي رو باخته دل من مردم رو شناخته دل من" دلم براي هم اتاقي هايم تنگ ميشود قربان همه شان كه يكپارچه شرافت بودند.

 

سوگند به چشمانت كه از تو تا دم مرگ دل برنمي گيرم مرا مگذار و مگذر...

چهارشنبه هجدهم آذر 1388

تازه و کهنه اینکه عجب!چقدر آدم بااید از مرحله پرت باشد و مخش بوی پهن بدهد حالم از تمام انواع بنی بشر گرفته است توی این یکی دو ماهه چقدر زود حساب همه چیز صاف و وقیح افتاد توی مشتمان آدم یک وقتهایی ذله مشود از دست این همه جنجال و قرشمالگری و بی چشم و رویی از دست این آدمهایی که تا همین یکی دو ماه گذشته اندازه یک دنیا برایم ارزش داشتند حالا به لعنت شیطان  هم نمی ارزند. یک مشت اهن و تلوب صد من نیم قاز بی شرف.

" اقا جان این سیخ را بده خودمان بگیریم شما که از موعد میلادتان پای منقلی این چه طرز سیخ زدن است برادر من نصفش که ضایع شد"

عرض می کردم رفقا این دنیای بی معرفت مادر بخطا هر روز یک میمون برای ما میرقصاند و هر مرحله یک بامبولی سر ما در می آورد همین دیشب پدرمان که تا دیروز تابوی شرافت بود نه گذاشت و نه برداشت صاف توی چشمانم زل زد و با وقاحت تمام یک مشت ترهات که لایق گور پدرش بود به نافمان بست بعد یک پا پرتمان کرد از خانه بیرون.

"برادر من سیخت داغ است گلویمان سوخت تریاک زهرمارمان شد"

ما که تازه دندان عقل در آوردیم و غالبا از همین زخمهایی که زیر پایمان بوده زیر و بم های زمین را شناخته ایم و به قول مشهور "ز لاحول آنطرف افتاده ایم" حالا باز خدا پدر شما را بیامرزد که نیم مثقال معرفت ته بساطتان هست وگرنه ما که آب دماغمان را رفع و رجوع کنیم کلی شاهکار محسوب میشود در پرونده ی اعمالمان. من مانده ام این اوس کریمی که نامه ی نا نوشته میخواند چطور این همه سال برایش عرض احوال پیشتاز فرستاده ایم هیچکدام به مقصد نمیرسد. باز معرفت شما

" اوهوی کره خر! باز چانه ی ما گرم شد شما شتاب گرفتید ما که چیزی حالیما نشد یکی بچسپان که غم و غصه دنیا به باد دهیم...."

دیگه عاشق شدن ناز خریدن فایده نداره .... نداره.....نداره.....

جمعه سیزدهم آذر 1388
از قرار نامعلوم و دلایل نامشخص و نامفهوم اصالت خیال ما به قدر قدرت تقدیر نمیشود . روزگاری که بند زنجیر میبافت بافنده تر از ما و خیالاتمان فاتح جنگ هزاران ساله شد. دل آدم به خیالات کودکانه بسنده میکند و روزگار این هم روا نمیبیند!
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
اینها به ما چه؟ و این کلمات با معانی مشابه مفاهیم متفاوت ضد و نقیض و نا مربوط میسازند(می افرینند تداعی میکنند و شاید هیچ کدامشان فعلی که مفهومش را نمیتوانم برسانم)اینها جرگه خوشبخت ها و بد بخت ها با شعور ها و بی شعور ها تعلقات ذهنی من نیست و من به هیچ مایی نمیچسپم و اگر هست یکی دو روزه یکی دو روزه فقط یک یا دو روز ساده مثل یک یا دو کلمه ی ساده مثل انسان و برهوت مثل من و تمام تهی جهانی که بلعیده ام. من خیلی به خود کشی فکر میکنم و این مفهوم با تمامی مفاهیم قبلی خود فرق دارد اما فقط فکر میکنم چرا ؟ من انسانی ناتوان و ضعیف و بی ارزش هستم و تمایلی هم ندارم که اوضاع را تغییر بدهم بیشتر دلم میخواهد که...

خوابم می آید و بخصوص توی این چهار سال نه پنج سال! همه اش خوابم می اید دلم میخواهد گوشه ای گرم لم بدهم و نه مست باشم نه نعشه نه هیچ چیز دیگر تهی باشم سیگار هم به درک فقط خودم باشم و بخوابم و یکی که توی ذهنم ساز میزند برود گورش را گم بکند.

فردا شاید بمیرم شاید هم تا صد سال توی این دنیا بمانم هیچ کس نمیداند اما بدون شک تا آن لحظه تمام وجودم از زجر و اندوه و کسالت لبریز است.

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
هیچی دلم تنگ شده بود گفتم بیام که اومدم اما هنوز همونطوریه یه وقتایی اینجا کیف میکردم حالا هم کیف میکنم یه روزی شاید همه چیز درست بشه یه رفیق قدیمی شانسی بیفته این ورا که چی بشه؟ هیچی وقتی این همه دلیل هست واسه ی نبودن تو این ذره بینی که گرفتی دستت واسه کشف یه سر سوزن خوشدلی انصافن مسخره نیست؟

سه شنبه پنجم آبان 1388
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
آی آقا! توی این هاگیر واگیر یاریه چی کشکِ چی؟ آب که نبود مشکِ چی؟ آدم که سر خرش در خمره افتاد و از سر دلسردی و استیصال یک مشت ترهات و لاطایلات بهم بافت مثل اسبی میمونه که دور دایره ی سنگ آسیاب ممکنه هزاران کیلومتر از مارکو پولو بیشتر طی کنه اما سهم اون پلو و سهم ما ارزن .

این حرفای گنده ی گند! از اساس مهمل صد من نیم قازه که نه واسه فاطی تمبونه نه واسه دل یه پیر مرد زهوار دررفته یه بهونه! یه روزی باس! کج کرد سر این کره خر چموش رو هلش داد سمت آخور مقدسات شرافتمندانه منطبق بر اصول یابو منشی و کره خر نسبی. از اساس ولکن مامله شد این حرومزاده اونی که ما میخاستیم نشد حالا هر گوهی که باشه بزا باشه.

چشم تنگ مرد دنیا دار را یا قناعت پر کند یا خاک گور!

حالا این حیص وبیص به ما چه؟

پیر مرد سبک خار خفیف که چانه اش بوی الرحمان میدهد را چه به این فضولی ها ذله شده گور باباش از غم و غصه زمونه و چه و چه دندون غروچه میره...... ای بابا مشتی! این لیکوری مال تو نیست مفت چنگ صاحابش این سیب سرخ خوش رنگ واسه دست چلاغه کاه و یونجه هایی که دور و برت پخش وپلاست ارزونی الاغه.....

جمعه نهم مرداد 1388

توی این مملکت همه چیز به "محمود" منجر میشود. باور ندارید؟ملاحظه بفرمایید من که قرار بود بر حسب سن و سال، از دل و دروازه و اینها چیزی بنویسم، چگونه سر از این ماجرای جیز و اوف در آوردم.

اعتبار "عشق" به مرتبه ی آن است. عموما میگویند اولین عشق، و پشت بندش آه است و اوخ و ناله جگر خراش. این تخم لق را کدام شیر هموژه نیزه خورده ای توی دهان خلق الله کاشته، ما که نمی دانیم. آدم بعد از آنکه ملتفت شد که هموعانش چه گوهی هستند دیگر مگر مغز خر خورده که خودش را بیندازد توی هچل ولی جل الخالق که میاندازد. این بار با سر میرود توی مستراح، و این نوسانیست که ما فرزندان حرامزاده قابیل از قابیلیت آن برخورداریم. عده ای سرشان توی آخور تمدن است. گروهی کتاب مقدس را زیر بغلشان گرفته اند و هر چه بفرماید "بع بع".

گروهی ماتحتشان جلز میکند و ولز، فکرشان دائمن میرود پی شر و شیطان و به حکم قافیه "شراب". سیاهی لشکرانی که از قوه ی ایمان یکسره بی بهره اند، دریغ از یک رگ "غیر المضوب علیهیم"

گوسپندانند این گروه بیشعور

با چه رویی از پل سراط میکنند عبور!؟!

در قید یک وجب سجاده هرگز نبوده اند

بیشرفان روسیاه عنترالحضور!!

 

پدرم سرآمد بیشرفان مابعد خود بود ناخلف! پدر بزرگم که پیغمبری بود اروای شکمش و البته ما که بالاخره نفهیمیدیم که پیغامش را بدست چه کسانی قرار بوده برساند؟ باری به هر جهت، پدر ما که در قرمساغ بودنش هیچ تردیدی نیست و بعد ازآنهمه سال تمام اسناد و کتیبه های تاریخی موئید همین موضوع است، از قدرت کمر عجایبی بر خوردار بوده است ناکس! که لابد از مرحمت های خاص درگاه کبریای بوده، حالا این مرحمت الهی، خاکم به دهان، کفر نمیگویم چیز خوبی بوده اما گویا خداوند یادشان رفته که این کمر باید در جایی تخله بشود که البته امکان دو انتخاب در آن زمان با توجه به قلیت خلق الله بیشتر نداشته است: یکی مادر حوا که مگر آدم از سگ افتاده که چشم بد به مادر خودش داشته باشد آنهم مادری که زن اولین دردانه خداوندی است پس میماند عمه ی یخت برگشته اینجانب که از شانس بدش آنرمان هنوز این قوانین امنیت اجتماعی و محمود و احمد نبوده که زیر بال و پر قیمومیت اسلامی بگیردش، لاجرم مگر عمه مان خودش دل نداشته؟

عمو هابیل که چون کمی بیشرف تر از پدر مابوده کله اش را کرده اند زیر آب و همگی ما و شما برادران و خواهران بدوی، حاصل یک عشقبازی پر شر و شور میان پدر و عمه ی نانجیب پت پیس حرام لقمه ای هستیم که خداوند بلاخره یک جوری باید "پرستندگانش"را تکثیر میکرد.

از آن میان البته ما چاکرین دستگاه عریض و طویله ی خداوندی سرنوشت با مزه تری هم داشته ایم. و آن اینکه در میان این همه ملک مملکتمان شده "ایران" و ولی فقیه و امام زمین و زمان و از آن هم با مزه تر محمود چاخان خودمان....هی هی هی هووووش مگر دلت"کهریزک" خواسته بوزینه و یا دلت میخواهد سربازان گم نام، چیز توی چیزت بکنند؟ آدم تا می آید یک کلمه با خودش چیزی بگوید به این سیاست حرامزاده منجر میشود.

 یارو شب زنش اجازه حضور نمیداد و از دهانش در رفت گفت "جنده" فردا به جرم تنویر افکار عمومحمودش، سخنگوی دولت شد.

پنجشنبه چهارم تیر 1388
از امشب اینجا و من و یک نفس لاجرعه راحتی کسی بیاید و حیرت را نقد کند کسی بیاید و ...

را حت و آسوده به روانی جمله هایی نا تمام که از پس قرنی منظور نویسنده اش را هوار میکشد و افسوس که همه در گیر استمرار فاعل و مفعول سر حوض و نگاه نقادانه اند